انواع تیپاها را خوردیم، ثابت کردیم جامعه تئاتری جغرافیای تهران را نمی شناسد

به گزارش وبلاگ بهبهانی، غریب پور، کارگردان تئاتر با اشاره به اینکه بعضی در خانواده تئاتر او را دردانه می دانند و تالار فردوسی کاملاً در اختیار اوست، گفت: آن خانمی که الان صحنه را بی ادعا تی می کشد، فوق لیسانس گرافیک است. ما اینجا معرفت و آداب معنوی را می آموزیم.

انواع تیپاها را خوردیم، ثابت کردیم جامعه تئاتری جغرافیای تهران را نمی شناسد

به گزارش خبرنگار فرهنگی وبلاگ بهبهانی، نام بهروز غریب پور برای جامعه نمایش ایران آشناست. مثل تمام سال های اخیر، با آغاز فصل برگ ریز پاییز، او در تالار فردوسی رپورتوار اپراهای عروسکیِ اش را برپا نموده است تا چراغ این محفل را تا آخرین روزهای جشنواره فجر روشن نگاه دارد. برای رسیدن به وعدگاه مصاحبه با دوچرخه ای رفتم که مبتکر آن شخص غریب پور بود. اگرچه عمر مدیریتش آن قدر نبود تا توسعه سیستم دوچرخه شهری در تهران را در آن فضا شاهد باشد. غریب پور در این سال ها به کار خود پرداخته است و تمام موانعی که گاه از سمت شخص هنرمندان بر او وارد شده است و گاه در ناهمخوانی با سلایق مدیران شکل گرفته است را پشت سر نهاده است. او اکنون گروه منسجمی دارد که توانایی اجرای چند اپرای عروسکی در یک بازه چهار ماهه را دارند.

گروه عروسکی آران متشکل از جوانان پرشوری است که بسیاری از آنان را در دوران دانشجویی می شناسم. غریب پور فضایی خلق نموده است که مصداقی برای کارآفرینی است. جوانانی که روزی در دانشگاه تئاتر عروسکی رشته تحصیلی شان بوده؛ این روزها در همان رشته تخصص یافته مشغول به کارند. مساله ای که متاسفانه در حوزه هنر کمتر شاهد آنیم و فارغ التحصیل از آن دانشگاه رها شده، در فضای کاری کنونی کشور شغلی نمی یابد.

از این رو فارغ از حواشی اپرای عاشورا و سعدی، در اتاق فرمان تالار فردوسی پای صحبت با این کارگردان شناخته شده تئاتر و سینما نشستم و با وی از دانشگاه، پژوهش هنر، خیمه شب بازی، خاوران و ... صحبت کردم.

وبلاگ بهبهانی: شما گونه ای از تئاتر عروسکی را اجرا می کنید که نمی توان شخص دیگری در این حوزه را نام برد. احتمالاً مثل دیگر جاهایی که بودید و به شما بخل ورزیده شده، حضورتان در تالار فردوسی نیز با چنین صحبت هایی توأم بوده است. چه شد از نمایشی مثل بینوایان که در اجرا رکوردار است به سمت عروسک ماریونت آمدید؟

هرگز از دوگانه عروسکی و غیرعروسکی جدا نشدم

غریب پور: من در حوزه تئاتر و تئاتر عروسکی همزمان کار کردم. یعنی هرگز از دوگانه عروسکی و غیرعروسکی جدا نشدم. از زمانی که دانشجوی رشته تئاتر بودم، روی خیمه شب بازی کار می کردم. در 1349 من گروه خیمه شب بازی به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران آوردم. اولین باری بود که دانشگاه نگاه پژوهش گرایانه به گروهی موسوم به مطرب داشت. در سال 1352 هفته خیمه شب بازی در دانشکده هنرهای زیبا گذاشتم که خانواده احمدی و خمسه ای اجرا می کردند. به موازات آن تحصیلات و پژوهش تئاتری می کردم.

وبلاگ بهبهانی: در این فعالیت ها تنها بودید یا یار و همراهی هم داشتید؟

من فریب این پیروزیت را نخوردم

غریب پور: نه، مطلقاً تنهای تنها بودم؛ چون اینها باورهای من بود. در زمانی که من کار می کردم، موجی که وجود داشت، تقلید صرف از تئاتر غرب بود. به جز برخی نمایشنامه نویسان و کارگردانان نظیر عباس جوانمرد، بهرام بیضایی و جعفر والی که در تالار 25 شهریور کار می کردند، دیگران تحت تاثیر کامل و غالب حرکت غرب بودند. بنابراین در این حوزه به ویژه خیمه شب بازی کسی مطلقاً ورود ننموده بود. من به موازات اینها کار تئاتر کردم، کار عروسکی کردم، کار سینمای کردم و هم مدیریت فرهنگی و هم مدیریت ساخت پروژه های فرهنگی را پی گرفتم. این طور نبود که من ناگهان از بینوایان کنده بشوم و به حوزه تئاتر عروسکی بیایم. آن پیشینه است که بعد از آن چند لایه بودن کار عملی و پژوهشی، من خاتمه فکر این باشم یک گونه از اجرا را تالیف کنم و بنابراین در حوزه تئاتر [ورود کنم]. در حالی که کارگردانی و دراماتورژی بینوایان کار سخت و دشواری بود و در عین حال پیروز؛ من فریب این پیروزیت را نخوردم که بخواهم خودم را با کارهای عظیم و عظیم ثابت کنم.

بنابراین دغدغه من این بود که شیوه ای تالیف کنم که هم ریشه در تحقیقات خود من داشته باشد و هم در آن فرم و اسلوب تمام عیار ایراین باشد. زمانی که به من پیشنهاد شد رستم و سهراب را به صورت زنده کارگردانی کنم، من با تاملی که کردم، احساس کردم اینجا همان نقطه عطفی است که باید بدان بپردازم. به جای اجرای زنده اجرای عروسکی نخی یا ماریونت را پیشنهاد کردم. دلایل فراوانی داشتم و این دلایل امروز نشان می دهد که کار من درست بوده و حرکت می تواند ادامه پیدا کند. شرطم با وزارت ارشاد این بود که پس از فراوری اپرای عروسکی رستم و سهراب یک محل دائمی نمایش وجود داشته باشد. برای اینکه اعتقادم این بود که در یک جای ثابت است که این حرکت تالیفی شکل پیدا می کرد.

وبلاگ بهبهانی: یعنی می خواستید به این کار هویتی ببخشید؟

ثابت کردم جغرافیای تهران را نمی شناسید

غریب پور: قطعاً. اگر به عنوان یک اپرا روی صحنه می آمد، به شکل زنده، به مدت پنج شب، 10 شب که دیگر غایت اپراست، طبیعی است که متوقف می شد. چنانکه درمورد بینوایان این حرکت را آغاز کردم، امیدم این بود که بعد از بینوایان نمایش های دیگری را با همان شرایطی که صحنه داشت، با گروهی وسیع که بتواند توده مردم را جذب کند و مخاطبان جدید را به تئاتر بیاورد [کار کنم]. ناپیروز بودم چون تئاتری ها این قضیه را برنتابیدند. آغاز کردند به شب نامه پخش کردن و علیه من نوشتن، برای اینکه من چند چیز را ثابت کردم. ثابت کردم جغرافیای تهران را نمی شناسند و فکر می کردند مخاطب تنها در مرکز شهر به دیدن نمایش شما می آید. ثانیاً ثابت کردم می توان یک گروه عظیم تئاتری را تحت یک نظام مدیریت کارگردانی گرد هم آورد [که] از یک دختر خردسال هفت سال تا مهدی فتحی در این گروه از نظر تفاوت سنی حضور داشته باشند.

وبلاگ بهبهانی: این اجرا در منطقه ای از تهران رخ می دهد که کسی چنین تصوری نداشت.

سمندریان می گفت اگر نمی شناختمت می گفتم یک دیوانه دارد از من دعوت می نماید

غریب پور: بله، آن زمانی که فرهنگسرای بهمن را می ساختم و هنوز یک خرابه بود، آقای سمندریان آرزو داشت که گالیله را روی صحنه ببرد. از وی دعوت کردم که بیا و این گالیله را اجرا کن و من حاضر بودم همه حمایت ها را بکنم. ایشان به من گفتند اگر بهروز غریب پور نبودی، با پیشینه ای که در دانشکده داشتم و دوستی که داریم، [می گفتم] یک دیوانه دارد به من پیشنهاد می نماید.

وبلاگ بهبهانی: اگر قبول می کرد به نظرتان کارش مخاطب پیدا می کرد؟

در فرهنگسرای بهمن زمانی که بینوایان را کار می کردم برای بازیگران اورژانس داشتیم

غریب پور: درباره این نمی توانم داوری کنم؛ ولی گفتند کار من باید در تالار وحدت و تئاتر شهر روی صحنه برود. چنین جایی نباید روی صحنه رود. بعد کی می آید، نگاه کند. این صحبت هایی است که بین من و مرحوم سمندریان اجرا شده است. بنابراین من فرضیات جامعه تئاتری را زیر سوال برده بودم. نکته بعدی این بود که من هر آنچه درباره قرارداد تیپ گفته می گردد و هر آنچه خانه تئاتر می کوشد و به نتیجه نمی رسد، در آنجا اعمال کردم. حتی در مرکز هنر عروسکی که 9 سال هم بنیانگذار و هم مدیرش بودم همین کار را کردم. ما قرارداد تیپ داشتیم. بازیگر درجه سه و دو و یک داشتیم. محال بود دستمزد بازیگر درجه یک به بازیگر درجه سه داده گردد. در فرهنگسرای بهمن زمانی که بینوایان را کار می کردم برای بازیگران اورژانس داشتیم. عصرانه می دادیم. همه در طول اجرا بیمه بودند.

وبلاگ بهبهانی: یعنی عملاً یک کمپانی داشتید؟

ثابت کردم در جنوبی ترین نقطه تهران می توان نمایشی روی صحنه برد که 6 ماه رزرو بلیط داشته باشد

غریب پور: بله، من می خواهم بگویم آن کار ناپیروز بود چون خانواده تئاتر با ما مبارزه عجیبی کرد. اصلاً نمی دانستند. فرض کنید من پنج نمایشنامه را روی صحنه می بردم. بالاخره نوبت به دیگران هم می رسید و عده ای از این قضیه بهره مند می شدند. بعد من ثابت کردم در جنوبی ترین نقطه تهران می گردد نمایشی روی صحنه برد که برای شش ماه آینده رزرو بلیت داشته باشد.

وبلاگ بهبهانی: و تئاتر آزاد هم نباشد.

من به دنبال جریان سازی بودم، دنبال به روی صحنه بردن یک اپرا نبودم

غریب پور: و تئاتر آزاد هم نباشد. بنابراین موقع فراوری رستم و سهراب با این پیشینه اولین شرطم این بود که من باید یک محل ثابت داشته باشم. مخاطب سازی کنم. به این روش ادامه دهم. این روش شاگردان خودش را داشته باشد. این روش بتواند بعدها کارگاه های خودش را داشته باشد. عروسک ها را ما اول در اتریش فراوری کردیم؛ ولی قصد من این بود در ایران فراوری کنیم. می خواستم سازنده عروسک تربیت کنم. بازی دهنده عروسک تربیت کنم. مخاطب نمایش عروسکی تربیت کنم. در ژانر نمایش عروسکی شیوه اجرایی ماریونت یا تئاتر عروسکی نخی منسوخ شده بود. به دلیل دشواری کار همه اینها دست به دست هم می دهد تا من از این مساله پرهیز کنم تا آن اتفاق اتفاق افتاده در فرهنگسرای بهمن و تالار آوینی که ناکام ماند را ادامه دهم. بنابراین من به دنبال جریان سازی بودم. دنبال به روی صحنه بردن یک اپرا نبودم.

وبلاگ بهبهانی: در گذشته در ایران اجرای ماریونت داشتیم؟

غریب پور: اصلاً، شیوه عروسکی خیلی مشهورمان ماریونت است.

وبلاگ بهبهانی: دقیقاً؛ ولی منظورم به این شیوه اجرایی شماست.

اینجا یکی فضای متروکه بود که من به سالن تبدیل کردم

غریب پور: ما شیوه نخی در دنیا از عروسک های دو نخه تا 50 و 60 نخه را داشتیم. در ایران عروسک نخی داشتیم. خیمه شب بازی نخی است. اما اینکه به عنوان یک اثر دراماتیک روی صحنه بیاید و فقط تقلید اجراهای زنده نباشد، این اولین بار است که در دنیا صورت می گیرد. در سالزبورگ اپرای عروسکی وجود دارد؛ ولی اپرای عروسکی با تقلید از صحنه و لباس و تمام مختصات اپرای زنده. یعنی آن را کوچک تر می نمایند. تبدیلش می نمایند به یک نمایش عروسکی تا بتوانند برای اپرای مخاطب سازی نمایند. ولی من قصدم این نبود. می گفتند این زبان، زبان مغفولی است و باید دوباره از آن دوران طلاییش که زمانی در چین بوده و زمانی در اروپا، دوباره بهره مند گردد. و در عین حال به عنوان یک تالیف ایرانی شکل بگیرد که بعد در اپرای دوم عروسک ها را خودمان ساختیم. بازی دهنده ها تربیت شدند.

بعد در فراوری سوم برای اینکه تعزیه را زنده کنم از شیوه عروسکی استفاده کردم تا اپرای ملی شکل بگیرد. پیامد آن مولوی را با مضمون عرفانی کار کردم. حافظ هم همین طور، سعدی را هم همین طور. لیلی و مجنون کار کردم که بگویم ما در کشوری زندگی می کنیم که اگرچه اپرای لیلی و مجنون را اوزیر حاجی بیف اهل باکو اجرا نموده؛ ولی موسیقی و متنش متعلق به فلات ایران است. ملودی آذری - ایرانی شنیده می گردد. بنابراین برای چنین هدف عظیمی باید محل استقرار وجود داشته باشد. بعد خیلی ها به من تاختند که چرا باید این سالن مال بهروز غریب پور باشد؟ چرا فقط بهروز غریب پور اجرا می نماید؟ انگار این سالن وجود داشته؛ در حالی که من اینجا را کشف کردم. اینجا یکی فضای متروکه بود که من به سالن تبدیل کردم.

وبلاگ بهبهانی: اینجا انبار بوده؟

من به ایران آمدم، با یک کیف رفته بودم و با یک کیف برگشتم

غریب پور: اینجا در دوره نهایی اش انبار و محل استراحت بود. چون کار روی صحنه نمی بردند، محل تفریح و ورزش کارگران بنیاد بود. بنابراین من سالن ساخته بودم، نه اینکه سالن را به من هدیه نمایند. بعداً من عقب نشینی کردم. گفتم اگر قرار بر این است که شما بتوانید، شما بیایید. دو کار آمدند و کار کردند، به شیوه نخی هم کار کردند. گفتند ما بهتر از بهروز غریب پور هستیم. می توانیم بیشتر تماشاگر جذب کنیم. می توانیم مداوم تر کار کنیم. من هم در گوشه نشسته بودم و تماشا می کردم. بعد وقتی که این دوستان عقب نشینی کردند و هر کدام به دنبال کار خودشان رفتند، گفتم اجازه بدهید من ادامه آن اهدافی که داشتم را پیگیری کنم. سالن وجود داشت و همه چیز موجود بود و می بایست هدف تکمیل می شد و ارتقای کیفیت شکل می گرفت که به مرور زمان و در این 11 سال پیروز شدم.

الان هم می گویم، جامعه نمایش عروسکی بیاید تعهد بدهد که من مثل بهروز غریب پور چراغ اینجا را روشن نگه می دارم، کار تعریف می کنم، کار فراوری می کنم و این امکان را دارم که بهتر از او کار می کنم، ما تسلیم ایم و عقب نشینی می کنیم. مثلاً در فرهنگسرای بهمن بنده دعوا کردم که چرا بایستی بروم؟ یا در خانه هنرمندان بگویم من تمام مصیبت های اینجا را کشیدم و حالا که دارد به ثمر می رسد و هشت سال کار کردم در اینجا، حقوقم کو؟ بازنشستگی ام کو؟ تقدیر و تشکرم کو؟ هیج کدام از اینها برایم مهم نبود. من به ایران آمدم. با یک کیف رفته بودم و با یک کیف برگشتم. بنابراین الان هم در اینجا و همین الان هم می گویم، هر کسی به شرط آنکه تعهد دهد که در واقع مثل من کار کند و این سالن را متروکه نکند، درست یک روز بعد از آن تعهد این سالن را ترک می کنم.

وبلاگ بهبهانی: شما گفتید یکی از اهدافتان تربیت افرادی است که در این حوزه قرار است کار نمایند. چقدر دانشگاه به عنوان مبدأ آموزش و تربیت دانشجو تئاتر به شما یاری نموده است؟ چقدر فضا برای شما مساعد بوده تا این گونه نمایش را در دانشگاه آموزش دهید؟

دانشگاه محل از یاد بردن دانش است

غریب پور: برخی از اسامی در طول زمان از معنی تهی می شوند. من اخیراً با یکی از پیشکسوتان سازمان تربیت بدنی که برای اجرای هفت خوان رستم دعوت نماینده من بودند برای المپیک غرب آسیا، صحبت می کردم و گفت من هنوز در بی تربیت ترین سازمان ایران خدمت می کنم. بنابراین دانشگاه محل از یاد بردن دانش است و نه تنها نخواستند که این اتفاق بیافتد؛ بلکه حتی اینجا را تحریم کردند. دلیلش هم خیلی ساده است. برای اینکه هیچ یک از اساتید در این حد و صندلی نیستند که کاری ولو پایین تر از آثاری که من کارگردانی کردم، کارگردانی نمایند. پس تنها راه این است که مبارزه نمایند و مرا از بین ببرند. مرا تحریم نمایند.

وبلاگ بهبهانی: ولی در نهایت دانشجویان به اینجا آمدند.

ما انواع تیپاها را خوردیم که اینجاییم

غریب پور: بله. مگر یک استاد تا کی می تواند تهدید کند که اگر بروید به گروه بهروز غریب پور و حتی اگر کارهای ایشان را ببینید، نمره تان را نمی دهم؟ چهار سال شما زیر ستم این بی دانش هستید و بعد راهتان را پیدا می کنید. اتفاقاً انرژی بیشتری پیدا می کنید. الان پیامی برای شما می خوانم که امروز به دست من رسیده است. سلام آقای دکتر غریب پور، م.س هستم، راهنمای بنیاد. قبلاً کوتاه با هم صحبت کردیم. هر روز شما را می بینم؛ اما جسارت پیدا نمی کنم بیایم جلو و صحبت کنم. می دانم بیشتر اعضای گروه شما خانم هستند؛ ولی خیلی علاقه دارم در گروه شما به عنوان بازیگردان کار کنم. اگرچه مدرک تحصیلیم ارشد نمایش و پژوهش هنر است؛ اما به طور عملی کار ننموده ام و به صورت تئوری با نمایش و بازیگردانی کمی آشنا هستم و این توان را دارم که یاد بگیرم و اجرا کنم. خواهش می کنم مرا زنده کنید تا بتوانم کار کنم. اگر توی سرم بزنید در این راه هیچ اشکالی ندارد. من جواب دادم: برادر اول قرار نیست توی سر کسی بزنم. دوماً راه ورود به گروه اول طی کردن چهار ترم آموزش و سپس داشتن خلاقیت است که در دوره آموزش بازی دهندگی به اثبات می رسد که پیروز هستید یا خیر. بهروز غریب پور

ایشان ارشد خوانده اند؛ چرا باید اندکی آشنا باشد آن هم تئوری؟ آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم. به شرط اینکه یک نفر ویژگی های ورود به گروه عروسکی آران را داشته باشد، اینجا درش باز بوده است. ولی دانشگاهی که شما می گویید محل علم و معرفت و صندلی پژوهش به معنای واقعی، دیگر نیست. خیلی از دانشگاهیان پیام دادند که آقای غریب پور به ما توهین نموده است.

من یک مثال زدم. در مقطع فوق لیسانس رفتم سرکلاس. بای بسم اللّه گفتم چه رمانی را به تازگی خواندید. سکوت کردند. چه نمایشی اخیراً دیدید. سکوت کردند. گفتم موسیقی و فلان و فلان، همه چیز را گفتم؛ ولی وقتی دیدم اصلاً در یک کره دیگر زندگی می نمایند، گفتم برای من یک شعر بخونید. کسی برگشت و گفت توانا بود هر که دانا بود. گفتم بقیه اش. بعد یکی گفت آقا اجازه بدهید کمی فکر کنیم. بالاخره همه با هم گفتند توانا بود هر که دانا بود، ز دانش دل پیر برنا بود اگر همین را حفظ کردید عمل می کردید، این دل پیر و فرسوده و بی خبر شما مطلع می شد، برنا می شد. بعد گفتند بهروز غریب پور به ما توهین نموده است. من توهین نکردم. من می گویم کدام دانشجو آمده از من سوالی پرسیده و من جواب سر بالا دادم؟ کی خواسته یاد بگیرد و در کارگاه را بستیم؟

آن خانمی که بی ادعا تی می کشد، فوق لیسانس گرافیک دارد؛ اینجا معرفت و معنویت آموختیم

متاسفانه دانشگاه نه تنها گرایشی به این قضیه نداشته بلکه در پدیده آوردن یک دشمن بالفعل هم یاری نموده است. مثلاً تا می گویی بهروز غریب پور، می گویند آن که بودجه می گیرد. آن که اصلاً سفارشی کار می نماید. آن که اصلاً دردانه نظام است. اگر دردانگی این است پیشنهاد می کنم اسم 40 میلیون نفر در ایران را بگذارند دردانه. ما انواع تیپاها را خوردیم که اینجاییم. ولی ما ایران را دوست داریم در ایران ماندیم. افتخار می کنیم و کار می کنیم. عیب ندارد، بالاخره جفایی که به آدم می گردد نتیجه می دهد و من امروز مخاطب هایی دارم که واقعاً چراغ اینجا را روشن نگه داشتند. حالا دوست دارم یک نفر بیاید و جلوی گروه تئاتر عروسکی آران را بگیرد. چراغی که ایزد برفروزد، هر آن کس تف کند ریشش بسوزد.

اینجا مال بهروز غریب پور نیست. بله بهروز غریب پور بنیانگذار است، کارگردان است، نویسنده است؛ (در اشاره به بازیگردانی روی سن) ولی آن خانمی که الان صحنه را بی ادعا تی می کشد، فوق لیسانس گرافیک است. ما اینجا معرفت و آداب معنوی را می آموزیم. اینکه صحنه برای شما مقدس باشد، صحنه صندلی ارائه و انتقال اندیشه های عظیم باشد، برایم مساله است. بنابراین اگر استفاده واژگانی کنیم به قول چامسکی یک معنی و ساختار ژرفایی وجود دارد که ساختار ژرفایی گروه عروسکی اندیشه، فضیلت و برگرداندن معرفت به تئاتر است. در این رابطه من کم نگذاشتم که در را به روی اهل فضل و علم و انسان های کوشا ببندم؛ ولی حساس هستم. هر کسی را به گروه راه نمی دهم.

برخی از دوستان من می دانند من برای یک پروژه اگر زخم های معنوی ام معلوم گردد، بیشتر است. من مجروح و خون آلود از هر دفتری بیرون می آیم. یکی طردم می نماید. یکی اعتنا نمی نماید. این بار که می خواستیم کار روی صحنه ببریم، بانکی که خیلی ادعا می نماید مسلمان است و خیلی ادعا می نماید که اسم و رسم و فضیلتش اسلامی است، قرار بود بلیت های اپرای عاشورا را خریداری کند، اما نکرد. برای بانکی که برای یک برنامه مبتذل تلویزیونی یک میلیارد هزینه می نماید رقمی نبود. برای اینجا دریغ از پنج میلیون تومان که بلیت بخرد.

وبلاگ بهبهانی: آن هم برای مقوله ای به اسم عاشورا می توانست کلی مانور دهد.

من اگر در پی جاه و مقام بودم که باید بالاتر می رفتم

غریب پور: می توانست مانور دهد. ولی درک و شعور پایین است. من آموختم که اگر کسی عاشق باشد باید جان خودش را فدا کند. اینجا که ما نشستیم (اتاق فرمان سالن فردوسی) 1، 70 در 2 متر است. من دفتری داشتم که دو تا رییس دفتر و دو منشی حداقل داشتم. چهار تا راننده داشتم. من اگر در پی جاه و مقام بودم که باید بالاتر می رفتم. اصلاً حاضر نبودم خلاف منویاتم کاری بکنم. بنابراین اصلاً باکی از این نداشتم و ندارم که فردا یکی بیاید و بگوید فردا گروه تئاتر آران تعطیل است. گروه متعلق به 50 نفر است.

==================

مصاحبه از احسان زیورعالم

ادامه دارد....

منبع: تسنیم

به "انواع تیپاها را خوردیم، ثابت کردیم جامعه تئاتری جغرافیای تهران را نمی شناسد" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "انواع تیپاها را خوردیم، ثابت کردیم جامعه تئاتری جغرافیای تهران را نمی شناسد"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید